دلی که نمی نو یسد

دلی که پر از حرف های ناگفته بود


دلی که راضی به قفس تنگ نفس های تکراری نبود


دلی که آرزوی خوانده شدن داشت


الان پی چشمک کدام ستاره فراموش کرده ؟؟


پرواز را از یاد برده !!؟؟


راضی به خاکستری شدن و سیاه ماندن شده !؟


................

۲۱ فروردين ۹۳ ، ۰۱:۰۸ ۱۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
MYNK

سرما , گرما

بسم الله الرحمن الرحیم


سرمای هوا و گرمای وجودت


تناقض فکر و ذهن من برای حل مساله ای از جنس راهیان نور


و معمای 95 شهید گمنام ...


شلمچه را تا این حد زیبا ندیده بودم






و طلاییه و غروبش 


و صدای غریب مادر 


و ........






آه ....


چقدر دلم میگیرد از این هوای گرفته و خورشید پشت ابر .........

۲۷ اسفند ۹۲ ، ۱۹:۰۴ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
MYNK

راهیان نور و دلم

دلم تنگه برای خاک های آسمانی

دلم خسته شده از آلودگی های دلم

دلم هوای نفس تازه به سرش زده

فردا عازمم

برام دعا کنید ....

۲۰ اسفند ۹۲ ، ۲۳:۴۶ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
MYNK

برای پرواز ...

وقتی هوا سرد باشه, کسی کاری نداره به لرزش قلب پرنده ها ...


بال های من بسته ست ,


قفس , تمام دارایی من از نفس های گرم شوره زار زندگی ست


من برای آزادی آفریده شدم


من برای پرواز , قفس را میشکنم


خدا را چه دیدی....


شاید بال های من پشت این میله های سرد درختان ناامیدی باشه


۰۸ اسفند ۹۲ ، ۲۳:۰۰ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
MYNK

حرفت را قورت بده

بسم الله الرحمن الرحیم


.... زد !


تیر خلاص رو زد ...


این تیر وظیفه خودشو خوب میدونه


دقیقا جایی که باید بشینه , جلوس میکنه ...


قلب , هدف این تیر بود


شکست 


و صدای شکستنش در فضا چنان پخش شد که انگار " شکستن " از ازل برای خودش بود و بس


عصبانی شد


خونی که از راه قلب کاملا ناامید بود , چاره ای به جز حرکت به سمت صورتش نداشت


فشار زیادی رو تحمل میکرد


با شتاب جوابی رو آماده کرد تا همچون تیر نشسته بر دل ,


باز هم بر دل نشیند!!!!!


این حروف هم گویی عجله داشتند برای فرار از زندان وحشتناک زبان؛


پله ها رو بسرعت بالا میامدند,


در هرطبقه هم یاری برای خود میگرفتند و سنگین تر از قبل بالا میرفتند,


کم کم به آخر مسیر نزدیک میشدند ,


و بعد از اون ....


نوبت رهایی بود


شلیک شدن از زبان فردی به سمت گوش دیگری و نابودی تمام قلب و ذهن و افکار اون


آره, اینها هم به دقت نشانه گیری شده بودند؛


دیگه چیزی نمونده ....


آخرشه....


فقط چند پله دیگه ....


اما ......................


ناگهان ایستاد, دقیقا در پله 29


فقط یک پله دیگه مونده


تا آزادی ؛


یا شاید :


نابودی ...


اینجا بود که قورت داد


تمام خشم و عصبانیتش رو قورت داد


و چه زیباست این صبر جمیل .........


*****************************************************


میگن یه سخن که بخواد به زبان برسه باید 30 پله رو طی کنه, پس مواظب حرفامون باشیم 

۱۴ بهمن ۹۲ ، ۲۳:۴۶ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
MYNK

برمیگردم

دلمو جایی جا گذاشتم

تو یه شهر خیالی

دقیقا بین خیابونای شلوغ و درهم

انتهای یک کوچه بن بست

آره, دیگه راهی نیست

یه جایی بین توهم و خیال

بین دروغ و واقعیت

بین خرافه و حقیقت

بین داشتن و نداشتن

تو این برزخ؛

از دست دادم,

چیزی که فکر میکردم مال منه,

سهم منه

ولی نبود

.
.
.

برمیگردم ....
۲۳ دی ۹۲ ، ۱۰:۱۰ ۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
MYNK

شهوت , خشم

سخته , درد داره , می سوزه .

آره , طاقت نداری .

یه حسی درونت دائم هولت میده .

یه صدایی میشنوی,

کسی صدات میکنه .

حواست رو جمع میکنی ...

خوب تمرکز میکنی ...

باید رها بشی از این حس ,

باید آتش فشان درونت فوران کنه ,

باید تمام ناراحتی هاتو بیرون بریزی ,


اما ...

یک لحظه صبر کن .

قلبت رو آروم کن .

ذهنت رو آزاد کن ...


آره , در مقابل هوای نفست بایست

درآن هنگام که تو را میخواند

دربرابرش طغیان کن ....
۱۹ دی ۹۲ ، ۱۷:۲۹ ۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
MYNK

زمستان

[تصویر:  14_12_Columba_livia_appleton_wisconsin..JPG]

تو اتاقش تنها نشسته بود

طبق معمول مشغول کارای روزمره خودش بود

خوب میدونست پشت پنجره دنیای دیگه ایه

اما فضای گرم و نرم خونه بهش اجازه نمیداد که به دنیای سرد و تاریک بیرون فکر کنه

تمام دیدش از دنیای بیرون خلاصه میشد به تصویر اول دی ماه
 تقویم روی میزش

تصویر اونقدر سرد بود که طاقت نیاورد, به سمتش حرکت کرد و تقویم رو بست

خیال میکرد با بستن تقویم , تاریخ هم از حرکت می ایسته !!!!!

شاید لبخند آدم برفی توی حیاط بخاطر همین بود

آره , زمستون سختی بود

[تصویر:  images?q=tbn:ANd9GcSD5F8GBO7in8pqsiqsWOs...pwyKxwRODA]

تو عالم خودش بود که صدایی پشت پنجره تمام قصرهای کاغذی فکرشو خراب کرد

نمیتونست نسبت به صدا بی تفاوت باشه

پس به سمت پنجره رفت تا ببینه کی باعث نابودی رویای خیالیش شده

انگار با کنار زدن پرده تازه چشماش باز شده بود


چقدر هوا سرده

کبوتری که مجروح ضربات محکم تگرگ آسمون بود آروم خودشو به پنجره چسبوند تا یه کمی از گرمای اتاق سهم اونم بشه !

[تصویر:  images?q=tbn:ANd9GcRtQ_g82ZOIbDykR4_XEvW...FbethIPqDw]

با خودش فکر کرد از غذای امروز یه مقداری هنوز مونده 

به سرعت خودشو به آشپزخونه رسوند و یه مقدار از اونو براش آورد ...............


***********************************************************************************

دوستان این روزا هوا خیلی سرده

مراقب این مخلوقات خدا هم باشید

کار زیادی لازم نیست بکنیم

فقط باقی مونده غذامونو بجای اینکه دور بریزیم به این
 فرستاده های خدا بدیم 

۰۸ دی ۹۲ ، ۱۶:۳۴ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
MYNK

رهایی

نمیدونم چرا وابسته شدیم به حسی که نبودنش برامون شده آرزوی محال !!!!؟


چرا بعضی وقتا با اینکه میدونیم مسیری که میریم اشتباهه ولی بازم بهش وابسته میشیم !!!؟؟


عجیبه! دنیایی که تمام تلاشش رهایی ما از قفس تنگ خواسته هامون بود, حالا خودش شده یه زندان وحشتناک !!!!

۰۲ دی ۹۲ ، ۲۳:۴۱ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
MYNK

ای کاش .........

ای کاش ....


ای کاش تو یه دستش یه تیکه از مهر و محبت بود و


تو دست دیگش به اندازه سایه خدا , صبر و استقامت


دلم میخواست از چشماش بارون شرم بباره


دوست داشتم تو نفس هاش بوی بال فرشته ها باشه


نمیخواستم سکون آیین زندگیش باشه, ولی دوست داشتم تو قلبش فقط طوفان عشق غوغا کنه


ای کاش تا همیشه فقط دست خدا توی ذهنش نقشه های فردارو میکشید


شاید اینطور میشد پناهگاه محکم و بی رقیب برای یه دل ساده و بی پناه


شاید ....


ای کاش ...............

۲۸ آذر ۹۲ ، ۰۱:۲۳ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
MYNK