متی ترانا و نراک

دلی که پر از حرف های ناگفته بود


دلی که راضی به قفس تنگ نفس های تکراری نبود


دلی که آرزوی خوانده شدن داشت


الان پی چشمک کدام ستاره فراموش کرده ؟؟


پرواز را از یاد برده !!؟؟


راضی به خاکستری شدن و سیاه ماندن شده !؟


................

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۳ ، ۰۱:۰۸
MYNK

بسم الله الرحمن الرحیم


سرمای هوا و گرمای وجودت


تناقض فکر و ذهن من برای حل مساله ای از جنس راهیان نور


و معمای 95 شهید گمنام ...


شلمچه را تا این حد زیبا ندیده بودم






و طلاییه و غروبش 


و صدای غریب مادر 


و ........






آه ....


چقدر دلم میگیرد از این هوای گرفته و خورشید پشت ابر .........

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۲ ، ۱۹:۰۴
MYNK
دلم تنگه برای خاک های آسمانی

دلم خسته شده از آلودگی های دلم

دلم هوای نفس تازه به سرش زده

فردا عازمم

برام دعا کنید ....

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۲ ، ۲۳:۴۶
MYNK

وقتی هوا سرد باشه, کسی کاری نداره به لرزش قلب پرنده ها ...


بال های من بسته ست ,


قفس , تمام دارایی من از نفس های گرم شوره زار زندگی ست


من برای آزادی آفریده شدم


من برای پرواز , قفس را میشکنم


خدا را چه دیدی....


شاید بال های من پشت این میله های سرد درختان ناامیدی باشه


۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۲ ، ۲۳:۰۰
MYNK

بسم الله الرحمن الرحیم


.... زد !


تیر خلاص رو زد ...


این تیر وظیفه خودشو خوب میدونه


دقیقا جایی که باید بشینه , جلوس میکنه ...


قلب , هدف این تیر بود


شکست 


و صدای شکستنش در فضا چنان پخش شد که انگار " شکستن " از ازل برای خودش بود و بس


عصبانی شد


خونی که از راه قلب کاملا ناامید بود , چاره ای به جز حرکت به سمت صورتش نداشت


فشار زیادی رو تحمل میکرد


با شتاب جوابی رو آماده کرد تا همچون تیر نشسته بر دل ,


باز هم بر دل نشیند!!!!!


این حروف هم گویی عجله داشتند برای فرار از زندان وحشتناک زبان؛


پله ها رو بسرعت بالا میامدند,


در هرطبقه هم یاری برای خود میگرفتند و سنگین تر از قبل بالا میرفتند,


کم کم به آخر مسیر نزدیک میشدند ,


و بعد از اون ....


نوبت رهایی بود


شلیک شدن از زبان فردی به سمت گوش دیگری و نابودی تمام قلب و ذهن و افکار اون


آره, اینها هم به دقت نشانه گیری شده بودند؛


دیگه چیزی نمونده ....


آخرشه....


فقط چند پله دیگه ....


اما ......................


ناگهان ایستاد, دقیقا در پله 29


فقط یک پله دیگه مونده


تا آزادی ؛


یا شاید :


نابودی ...


اینجا بود که قورت داد


تمام خشم و عصبانیتش رو قورت داد


و چه زیباست این صبر جمیل .........


*****************************************************


میگن یه سخن که بخواد به زبان برسه باید 30 پله رو طی کنه, پس مواظب حرفامون باشیم 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۲ ، ۲۳:۴۶
MYNK
دلمو جایی جا گذاشتم

تو یه شهر خیالی

دقیقا بین خیابونای شلوغ و درهم

انتهای یک کوچه بن بست

آره, دیگه راهی نیست

یه جایی بین توهم و خیال

بین دروغ و واقعیت

بین خرافه و حقیقت

بین داشتن و نداشتن

تو این برزخ؛

از دست دادم,

چیزی که فکر میکردم مال منه,

سهم منه

ولی نبود

.
.
.

برمیگردم ....
موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۲ ، ۱۰:۱۰
MYNK
سخته , درد داره , می سوزه .

آره , طاقت نداری .

یه حسی درونت دائم هولت میده .

یه صدایی میشنوی,

کسی صدات میکنه .

حواست رو جمع میکنی ...

خوب تمرکز میکنی ...

باید رها بشی از این حس ,

باید آتش فشان درونت فوران کنه ,

باید تمام ناراحتی هاتو بیرون بریزی ,


اما ...

یک لحظه صبر کن .

قلبت رو آروم کن .

ذهنت رو آزاد کن ...


آره , در مقابل هوای نفست بایست

درآن هنگام که تو را میخواند

دربرابرش طغیان کن ....
۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۲ ، ۱۷:۲۹
MYNK

باران که می بارد تو می آیی 

باران گل باران نیلوفر

باران مهرو ماه و آیینه

باران شعر وشبنم و شبدر


باران که میبارد تو در راهی

از دشت شب تا باغ بیداری


ازعطر عشق و آشتی لبریز 

با ابر و آب و آسمان جاری


غم میگریزد غصه میسوزد 

شب میگدازد سایه میمیرد


تا عطر آهنگ تو میرقصد

تا شعر باران تو میگیرد


از لحظه های تشنه ی بیداد

تا روزهای با تو بارانی


غم میکشد ما را تو میبینی

دل میکشد ما را تو میدانی

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۲ ، ۰۱:۲۰
MYNK